الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

333

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و اين كمالها و صفتهاست كه ثبوت آن پيغامبران را - عليهم السلام - معلوم است ، و انقسام هر يكى به تقسيمها مفهوم . و ممكن است كه ما آن را چهل قسم يا پنجاه يا شصت كنيم ، و نيز ممكن است كه آن را بتكلف چهل و شش قسم گردانيم ، چنان كه خواب نيكو يكى از جملهء آن باشد . و ليكن تعيين يك طريق از طرق تقسيمات ممكن جز به گمان و تخمين نباشد ، و بتحقيق ندانيم كه آن است كه پيغامبر - عليه السلام - خواسته است يا نه . و معلوم جز به مجامع صفتها كه نبوت بدان تمام شود و اصل انقسام آن نيست ، و آن به شناختن علت تقدير ما را راه ننمايد . پس همچنين دانيم كه درويشان را درجات است ، چنان كه سابق شد . و اما چرا اين درويش حريص مثلا دو خمس خمس درجهء درويش زاهد شد ، يا تقدم رفتن در بهشت او را به زيادت از چهل سال اقتضا نكرد ، و آن را تقدم به پانصد سال اقتضا كرد . پس جز انبيا را قوّت آن نباشد كه بر آن وقوف يابند ، مگر به نوعى از تخمين ، و بر آن [ 250 ] اعتماد نباشد . و غرض تنبيه است بر طريق تقدير در امثال اين كارها ، چه ضعيف ايمان باشد كه پندارد كه آن از پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - بر طريق اتفاق افتد ، و منصب نبوت از آن منزه است . و بايد كه به نقل اخبار بازگرديم ، چه پيغامبر - صلى اللّه عليه و سلم - نيز گفت : خير هذه الامّة فقراؤها و أسرعها تصرّفا في الجنّة ضعفاؤها ، اى ، نيكوتر اين امت درويشان ايشانند ، و زود تصرف‌تر ايشان در بهشت ضعيفان ايشان . و گفت : انّ لي حرفتين اثنتين فمن احبّهما فقد احبّنى و من أبغضهما فقد ابغضنى : الفقر و الجهاد ، اى ، مرا دو پيشه است ، هر كه آن دو را دوست دارد مرا دوست داشته باشد ، و هر كه آن دو را دشمن دارد مرا دشمن داشته باشد : درويشى و غزا . و آمده است كه جبرئيل - عليه السلام - آمد و گفت : خداى - عز و جل - تو را اسلام مىرساند و مىگويد : أ تحبّ ان اجعل هذه الجبال ذهبا و يكون معك حيث ما كنت ؟ اى ، دوست دارى كه اين كوه‌ها را زر گردانم و با تو باشد هر كجا باشى ؟ پس پيغامبر چشم در پيش انداخت و خاموش گشت ، پس گفت : يا جبريل ، انّ الدّنيا دار من لا دار له و مال من لا مال له قد يجمعها من لا عقل له ، اى ، دنيا سراى كسى است كه او را سراى نباشد ، و مال كسى است كه او را مال نباشد ، آن را كسى جمع كند كه عقل ندارد . پس جبرئيل گفت : يا محمد ، ثبّتك اللّه بالقول الثّابت ، اى ، خداى - عز و جل - تو را به سخن استوار ثابت گرداند . و آمده است كه عيسى - عليه السلام - در سياحت خود بر مردى خفته گذشت كه گليمى در خود گرفته بود ، او را بيدار كرد و گفت : اى خفته ، خيز خداى را ياد كن . گفت : از من چه مىخواهى ؟ من دنيا را با اهل آن گذاشته‌ام . گفت : پس اكنون بخسب اى دوست من ، بخسب . و موسى - عليه السلام - بر مردى گذشت كه بر خاك خفته بود و خشتى زير سر گرفته و روى و موى او در خاك بود